بنیا دختر بی همتای من

 

خدایا این روزها هیجانم بیشتر شده است بیشتر از همیشه محتاج لطف تو هستم بیشتر هوایم راداشته باش ای خالق من و فرزندم 

 

اولین کلاس شنا

دخترم در سن 3 سال 6ماهگی در استخر وانا ثبت نام شدی با هم میریم میایمم اومیدوارم که یادبگیری مامان گلم    با اوا با هم میریم  ...
21 ارديبهشت 1394

این روزها

دم دم سال جدید میلادهههه  حس قشنگ خوبیه  زندگی ما هم مثل همه زندگیها پر از خبرهای خوش و بده  عه مهتاب خاله ارزو نامزد کردن و خیلی دامادهای خوبی داریم عمو کمال و عمو رسول خبر بداشو نمی گم بیشتر وقتت با خانواده می گذرونی عاشق اینی که نری مهد کودک  با رفتن به مهد روابط اجتماعیت کمی بهترشده ولی هنوز کوچلوی منی گوشه گیر یک هفته است تو تخت خودت می خوابی ما هم پایین تخت  از همه چی می ترسی نمی دونم چرا منن و بابایی یک هفته باهم رفتیم المان و فرانسه شما هم پیش مامان بزرگ و خاله و عمه و ... همه خونه ما بودن ازشما نگه داری می کردن برات یه خونه سوغاتی اوردیم کلی لباس و ....  عاشق خونتی می ری ت...
4 دی 1393

تولدها

این تقویم صفوراجونن درست کرده تاریخ تولد دوستاته البته تولدهایی که مامانشون زحمت کشیدند ...
22 شهريور 1393

ماه شهریور 93 و اولین استخر

عجب واره عجیبی این کلمه لجبازی  من و بابا موندیم با این لجبازی .کلا لباس تمیز دوست نداری  جیش نمی کنی  همه چیه نه  قدیمها چیکار می کردند 4 تا بچه.... چهارجور لجبازی من که بودمم می رفتم امین اباد یک راست  یک جلسه تو مهدت داشتم برای تصمیم گیری که چجوری باهات رفتار کنیم کتاب سی دی  هم خریدیم و داریم می خونیم  خیلی تلاش می کنیم اروم باشیم و با ارامش داستان ببریم جلو  البته خیلی سخته  ولی من و بابایی تصمیم گرفتیم به شککل گرفتن(  منه ) تو و اعتماد به نفست کمک کنیم  هفته پیش رفتیم خونه فرناز و من تصمیم گرفتم ببرمت استخر  چون پوستت خشکه و دکتر قدغن کرده ...
22 شهريور 1393

اولین سینما عزیزم

با عمو احسان و اوینا گلی عشقم برنامه گزاشیتم بلیط گرفتیم رفتیم سینما اریکه  وای چه حسی بود دیدن شهر موشها دلم گرفته بود قلبم تاپ تاپ می کرد انگار جزی از وجود من بود خودم نمی دونستم خیلی شب خاصی بود من روزی کودک بودم با پدر مادرم رفتم سینما و کیف کردم و حتی حس ترس از اسمشو نبر رو هم لمس می کردم حتی بوی خوراکی های که برام خریده بودند .. الان دخترم اورده بود سینما و گاهی گاهی زیر چشمی به تو و بابا ت نگاه می کردم که الان زندگی من شمایید ...   اوینا بچم گریه می کرد واسه گربه تنها مونده بود  عشقهای من الیسا الینا       ...
8 شهريور 1393

روزگار ما

از لطف همه دوستان عزیزم ممنون بابت پیامهای قشنگتون  سه سال شدن تو برام عجیبه انگار همین دیروز بود که شما قدم به این دنیای خاکی گزاشتی و عجب زمان می گزره  روزهای خاصی از زندگی سه تایمون می گذره ..... مهد کودک بعد از یک ماه تلاش مامان فاطی و بابات پزیرفتی و الان هم میری  کار کانادامون درست شده و منو بابای بعد ار یک هفته بحث و گفتگو به این نتیجه رسیدیم که برای موندن نریم و عید برای دیدن یک ماه بریم و pR بگیریم برگردیم  اگر شما خواستی بری یه روزی کمت می کنم به خواست خودت بری  دوقلوهای دایی امینم روز به روز توپول تر میشن و چه سختهه نگهداری از بچه ها      ...
8 شهريور 1393

سلام برگشتم

اخرین باری که مطلب نوشتم هشت دی بود  شاید از این به بعد بنویسم مامان جان  دخترکم  بزرگ شدی و کامل حرف می زنی خیلی اتفاقات خوب و بد افتاده که اشاره می کنم  ما خونموم اومده تهران  صاحب دو تا دختر دایی شدی به اسم الیسا و الینا  شما مهد کودک میری و..... چقدررر مطلب باید بنوسیم حالش نیست از فردا می گم  راستی هر وقتت اومدم ببندمش لطف دوستان عزیز مانع شد مرسی از همتوننننن   اینم الیسا و الینا ...
2 شهريور 1393